بی شک آدمی می داند اما ...
می بینی اما عجول بودنت نمی ذاره چراغی یا شده حتی
شمعی با خودت برداری با وجودی که می دونی تو دنیای بیرون
خیال بافیهای قشنگت شبی هم هست و تو آسمون همون شب
خبری از ماه یا ستاره ای که ذره ای بهت نور برسونه نیست .تو
به سیاهی شب عادت نداری خودت هم می دونی .آدمها هر چه
قدر هم تو چاله چوله های کوچیک و برزگ روزگار بیفتند باز هم
یاد نمی گیرند خوب ببینند .با این اوصاف وفراموشی آدمی و هزار
راه نرفته فکرنمی کنی وقتی از رویا سری به دنیای آدمها
می زنی باید آماده بیای وقت برا ی غافلگیر شدن نیست فرصت
زندگی خیلی کمه پس حواست رو جمع کن .از ما گفتن بود...
روزگارآشیون تنهاییهام رو رها کنم و برم به
دورترین نقطه ای که آدمهاش منو نشناسن ولی دیدم
اونجا همون نقطه ای که من تنهاترین
تنهاهاهستم .آره پشیمون شدم . نمی دو نم چرا
هیشکی بهم نگفت وقتی شب از راه می رسه و تو
تازه یادت می افته کجای دنیایی نباید منتظر صبح
بشی اگه ستاره ای تو آاسمون شبت هست جای
خورشید ازش استفاده کن .اگر اون هم نبود حتی ماه
هم گم بود تو آسمون شبت پس فکر کن به روشنی و
برو...
هدف زرنگی کرده و درحلاوت بی دریغ رویاهای بی
سرانجام گوی سبقت ز من که جزخسته از خویش
بریده در تنگنای روزگاری بی رحم نیستم گرفته و
شما آدمیان گر مرا درنمی یابید سمت بیچارگی رهایم
مکنید که من ره بادیه نمی دانم و خدا یا دریاب دل ما
را تو دانی سر ناگفته ی ما را...
چنین سخن می گفت و انچنان که می دید می شنید
در آسمان بی کران به دنبال پرنده ای ژرف اندیش می گشت اما چنین یافت که ستاره ای باشد برای ماهی کم یاد که گویی یکیست و بی همتا
آری ماه را چنین خورشیدی دید پر نور و انگونه زندگی کرد که گوی باید مرد
~~~~
همه ایرونی ممولأ دپرسند میگی نه من می گم آره
بگو چرا ؟
می دونم که نگفتی چرا و داری بقیه مطلبو میخونی ولی من مگم مرز ؛ارا؛ یا ؛عرا؛
صبح از خواب که بلند میشی همه چیز کسل کنندس باز بگو نه و چرا ؟
منم باز همون حرف همیشگی رو میز نم ولی خدایش تو خیابون که راه میریم همه ناراحت - اخمو - دپرس و .....
حالا همین دیروز بود ۵ تا هلندی رو تو خیابون دیدم آقا میخندیدند خدایش در برابرشون منی که فقط می خندم کم آوردم
به جون خودم كه هيچ بجون بقل دستيمو و اونور بقل دستيمو همه كسايي كه گفتند چرا و منم جواب دادم مرز ارا و اونايي همه كه نگفتند و منم بهشون نگفتم مرز ارا گفتم توريستند و اومدند براي صفا ولي اخه تهران و صفا كردن
هيييييييييييييييييييي روزگار احساس مي كنم كه نه احساس بيشتر فكر مي كنم آدما تو يه مرز با ادماي ديگه فرق دارند
ایرانی ها یا از عشق شکست خوردند یا شکست خوردند از عشق که مثل حسن کچل یا کچل حسنه
یا چکشون پاس نشده ! یا ناراحتتند که چرا اینطریه و اونطوری که باز برای این چرای اونا هم میگم مرز ارا
حراج کن و بچسب به خوش خیالی تو هم راحت قبول می کنی .
نمی گم نادونی بلکه ساده ای .می دونی کاش دنیا وقتی به خودش
جرات می داد آرزوهای آدم ها رو زیر قدمهای نامردیش بذاره به عاقبت
دل مرده ی جوون ما هم می کرد افسوس ماها بیشتر از اون که فرصت
پریدن پیدا کنیم وقتمون رو صرف درمون بالهای شکستمون می کنیم...![]()
![]()
![]()






.jpg)